تبلیغات
Anime & Roman - بازی 1
دورود بر دوستان
شروع رمانه
راستش کسایی که از قبل با من همراه بودن
می دونن که من بیشتر رمان فلسفی می نویسم کلا تو مایه های جدی و غمگین
همین طور که توی معرفی رمان گفته شد این رمان طنز یا همون کمدیه
خوب اگه زیاد توش موفق نبودم که نیستم بهم بگین اشکال هارو
و اگ باز هم موفق نبودم یه فکر دیگه می کنم کلا شاید طنزش نکنم
و این که کوساناگی سان خواسم بت هست سریع اقدام نما حواسم بت هست
و این که رمان دیگه هم می خوام شروع کنم
 کلا این تابستون می خوام بترکونم و اگ من تو سبک های قبلیم ننویسم می میرم خخخ
و این که چرا انقدر این ور خلوته
بچه ها کجایید
دلم براتون تنگ شده
چرا نیست هیچکس


اینم از کاور قسمت اول



چرخی به صندلی دادم و همزمان کارت های روی میز را جمع کردم و برگشتم سمت اورانو گفتم
_چی میگی... یعنی چی ؟
اوران:ایورن گفت .. من دیگه نمی دونم
نزدیک صندلی ها شد پشتش نشست با زو هاشو تکیه میز داد انگشت هاشو تو هم قفل کرد به من خیره شد
_می دونی که ...
اوران: ببین اره می دونم ولی ایورن...
_بیخیاااال بیا بازی
و انگشتر هامو انداختم روی میز ادامه دادم
_این چیز ارزش فکر کردن نداره
اوران:ایورن اذت شکاره ریکی ...
خندیدم متقابل حرکت اوران رو تکرار کردم  و چونمو تکیه دستم دادم گفتم
_منو از چی می ترسونه ؟ اون کارش به منو بقیه گیره ... اوه قضیه چیه خنده داره
صندلی هول داد نیم خیز شد گفت:زیادی از خود مچکر نباش
خندیدم انگشتر هامو دستم کردم و با لحن خودش اروم گفتم:فعلا که یکی هستیم
و دسن کش که تا نیمه های دستم بود رو کشیدم گفتم :بلند گوی گوشیتو خاموش کن تمومه
و از جام بلند شدم به قیافه جا  خوردش نگاهی نکردم به سمت در رفتم
اوران:هی بچه
کارتی که به سمتم امده بود رو گرفتم که ادامه داد : جا گذاشتی
بعد دسته از کارت هامو سمتم پرت کرد
_می خواستم برگردم بازی ..
خندید گفت: من با گرگ بیابون بازی کنم با تو یه نفر نه
همون تور که تو گلو می خندیدم  تک برگ اس خالگشنیز رو رو بقیه گذاشتم و از در خارج شدم

........

نرسیا:
موها مو بالا سرم جمع کردم و گیره بهشون زدم
_اسم
شینوا:با ف بود دیگه اره ؟
لیانا:اهوم
یویون:فارینا
_فاریتا ام اسمه ایا مینا سان ؟
لیانا:بیخی بابا بازی کن بره
شینوا:فاکس
لیانا:کارتون اقای فاکس رو زیاد دیده
شینوا:تو از کجا میگی اونو نوشتم
شاید تو زیاد دیدی که اینو میگی
_عـــــــــه فانتا
لیانا:فرقون
جمع:پوکر فیس
که لیانا به قیافه هامون توجهی نکرد گفت : فامیل.... فرقونی
_لابد شهر هم فروقونیا کشور هم فرقونان
یویون:گل هم فرقونک
شینوا:فرقون پلاستیکی
لیانا:فرقون برررر
همین طور که در گیر بودیم یکی اون وسط زر زد
ریوکام:منو باش با کیا امدم سیزده بدر
نگاهمونو از برگه ها گرفتیم و به ریوکام که به در تکیه زده بود دوختیم
که بعد دیقه ی لیانا گفت: شکر خدا پیدات نبود ها
ریوکام:بجا سیزده بدر باید می بردمتون تیمارستان
_اوکی بابا توخوبی
لیانا:شب تو اب نمک خوابیدی نمک سان؟
ریوکام:تو فک کن اره
لیانا:من عادت ندارم به وقت گران بهامو با فکر کردن ... ها بگذرونم
و نیششو باز کرد به ریوکام که چشاش گرد شد بود و متعجب به لیانا خیره شد چشم دوخت
لیانا:اوه لیدی چشم های هم رنگ دریایی ات نیوفتد اه چشمان مجذوب
که صدای جدی ریوکام مانع ادامه خنده هامون شد
ریوکام:برا ثانیه ی دست از مسخره بازی دست بردارید
جمع سکوت شد
لیانا:اوکی لیدی شدی عروس دریایی فقط از پشت سر خوشگلی ....
که با صدایی که امد حرفش نصه موند
ریوکام:ایتااااااااایی
کل جمع تو سکوت بود معلوم نبود کی درو باز کرده که سرکار خانوم با کله پخش زمین شدن
که یهو کارما سرشو از لای در اورد تو گفت:به نظرتون مرد یعنی ؟
زدیم زیر خنده
ریوکام:عاهاااای کارما ساما یه دری چیزی بزن
کارما خندشو جمع کرد دست ریوکامو گرفت بلند کرد
کارما:گومنه سای ریکی چان
دمو ...  دایجبوعه ؟
 ریوکام:اییه ایتایی
و سرشو مالید
یویون:حالا چی شده که بی در زدن درو باز کردی ؟ که این کولی بازی در بیاره ؟
ریوکام معترضانه اسم یویون رو صدا زد
کارما:اوه اره موضوع اصلی یادم رفت و درو بست امد کنار ما نشست
_چی شده ؟
کارما:شنیدم دو گروه دیگه قراره بهمون به پیوندن
که ادامه داد
_ریکی چان بیاید بشینید
ریو اروم امد کنارمون نشست
شینوا:خوب... این مشکلش چیه؟
کارما: بگی چیز هایی که مشکل ندارن رو بشمارم راحت تره...
ریوکام:اوران یا ایورن چیزی به من نگفتن اوین طور...
کارما:حتی اونا ام در جریان نیستن اگ هم باشن کامل نیستن ...
الان مسئله یه چیز دیگست
شینوا: یعنی قراره دو گروه به ما به پیوندن که نه پروازگان خبر داشته نه ما بعد اینا از هوا امدم باما متحد شن ؟
کارما: دیقا ... اونا از کجا متوجه اتحاد ما و اکیپ ما شدن
که یهو بدون اطلاع ما دارن به ما می پیوندن
دقایقی توی سالن سکوت برقرار شدو همه توی فکر رفتن
ریوکام:دیگه نمی تونم عقب برگردیم
فقط میرم جلو تا ببینیم تش چیه
لیانا: قضیه رو بزرگ نکن
ریوکام: بزرگ کردنی نیست ... یکی از بالا حواسش به ما هست
معلومم نیست پلیسه یا یکی مثل ما
شینوا: می خوای چیکار کنی ریو؟
بند کتونیشو صفت کرد گفت شینوا و کارما با من بیاید
یویون خودت می دونی چیکار کنی
لیا برو سراغ ایورن و اکیپش خودت دانی چی کنی
شینوا و ریو و اکاما سریع بلند شدن و یویون از پنجره زد بیرون لیا هم بلند شد که ریو جلو در ایستاد
ریوکام:نرسی خودت دانی که چی کنی
_دارمتون برو ریوووو
و خندیدم به رفتنشون خیره شدم
لیا:خدایی من نمی دونم مردم عادی برا خودشون چی سر گرمی دارن ما برا خودمون سر خوشیم و داستان جنایی می سازیم
_اونا ... خعلی چیز های جالبی شاید از نظر خودشون دارن ... ولی تو ام ادم نمی شی ها .. بقول یویون من بجا ریو بودم روزی ده دست می زدمت
لیا: دلت ...
پریدم وسط حرفش
_برو دیگه
با خنده سمت در رفت گفت
لیانا: تسلیم رفتمممم
و از در خارج شد
زمزمه رکدم : خووب وباز هم مسئله جدید ... من میمیرم برا این چیز ها
........











طبقه بندی: رمان بازی،

تاریخ : جمعه 16 تیر 1396 | 02:14 ب.ظ | نویسنده : Ryokam yukimura | انتقادت ...
نمایش نظرات 1 تا 30

  • paper | پرشین تم | خرید بک لینک