تبلیغات
Anime & Roman - بازی 5
های های دوستان 
خوبید عایا 
بسی درسا سنگینع 
امروز به افتخار یه عشق جانی که تولدشه امدم پست بزارم 
هیچی دیه سعی میکنم بر فرازم بزارم 
وقتی میبینم کامنت نیس دو هفته اول که نمیام 
دوستان به سرم میزنه جمع کنم برم ولی خعلی هارو از دست میدم
در کل بفرماعید ادامه 
_الان
و بعد رعد برقی زد و بارون نم نم ریخت 
_باز جادویی به کار بردی ساحره ؟
_نه!این بارون شد .... بارون اول 
و نگاهشو از اسمون گرفت و چشماشو بست
_هدفشون فکر ما باشیم 
_چه اهمیتی داره ؟
عصبی دستمو مشت کردم و سمت چرخیدم که راهشو گرفت سمت عمارت 
_هی صبر کن جرعت داری ب ایست 
_کمتر غر بزن یویون هی
_من غر نمیزنم 
_به قول ریو اوکی 
_هی صبر کن 
و غر غر کنار به دنبالش راه افتادم
و باهم به سمت عمارت حرکت کردیم که معلوم نیس درونش چی میگذره
.................
ریوکام :
دوباره و مادام پلی شد

 hug me,hug me ,hug me

صدل مانع ورود چیک چیک بازی قطرات باران بود

so tenderly and never let go

گاهی ادم ها زیادی غرق میشن ..
غرق اطراف که حتی هدفشون رو هم فرا موش میکنن

hug me,hug me ,hug me

انقدر غرق ودم که فراموش کردم که قراره با روبه رویی بجنگم
نه ناراحت نیستم که اشتباه شده
نه ناراحت نیستم که غلط رفتم
فقثط ناراحت اینم که نا خواسته هدفمو گم کردم احتمالا غرق غرور شدم که اخرش از بهترین گروه های ژاپن اینطور بازی خورده
سر نمیارم یه چیزی اشتباه شده
ولی نه چیزی اشتباه نشده این منم که اشتباه شده

so tenderly and never let go

شاید موضوع اون همه ام بزرگ نیست ولی جی شد که جمع شدیم
چی شد که یکی شدیم
چرا دس به این کار بردیم
نمی فهمم...
hug me,hug me ,hug me

again...

که با بر خورد چیزی یا شخصی با شونم تعادلمو از دست دادم
در پیاده رویی که اب هایی بر اثر بارون رون بود افتادم
چشم هامو باز کردم و به بالا نگاه کردم
تصویر تاری براثر ریزش بارون در چشمم نقش بست
قیا فه ها نا اشنا بودن که نزدیک ترینشون
پسری چشم سبز که از بالا نگاهم می کرد نمایان شد
که بعد نگاهی کوتاهی گذشت رفت
بعد دیقه ی با لباس های نسبتا خیس بلند شدم و نشستم
و با نگاهم دسته ی که احتما باهم بودن رو بدرقه کردم
و بعد محو شدنشون بلند شدم و اطراف خالی از جمعیت رو از نظر گذروندم و گوشیو از زمین برداشتم ....

hug me,hug me ,hug me

............
اندیا:
از کار های الیور سر در نمی اوردم و
به جو اروم خودمون راضی تر بودم تا این یه مشت بچه
از صبح جو مزخرف اینجارو دچار اختلال کرده بودیم و از طرفی
الیور:از شب زدگان بعیده با اینا متحدشده
سادائو:اینا بی هدف کاری نمیکنن
سوبارو:دارید زیادی بالا می کشینشون
سدائو :از وقتی که امدیم اینجا چرا اینجور میکنی سوبی ؟
الیور:اون همیشه اینطوره
سوبارو :اوروسای ...
اندیا:بس کنید ...
خوب راست میگه سوبارو
که صدایی به بحث ها پایان داد
_کنیچیوا ...غرب زدگان
دختر اشنایی بود یویون
 و کنارش ساحره که همه جا سرک می کشید
روبه مون رو صندلی های نشستن که زودتر از دیگرینرسیا به حرف امد
-جدیدا بی اجازه وارد جایی میشید غرب زدگان
الیور:حتی تو ام خبر دار نشدی نرسیا
خعلی جدی رو به الیور گفت
-یادم نمیاد بت اجازه داده باشم اسممو بگی
سادائو زد زیر خنده
-حرکت پرفکتی بود
سوبارو :خوب... بزرگتون کو
یویون که تا الان ساکت بود نذاشت نرسیا حرفی بزنه و سریع گفت
- اول این که چرا اینجایید
سوباره:از شما بعیده پرسش این سوال
یویون؟یعنی علم غیب داریم
که با پوز خند سوبارو مواجه شد
بعد دیقه ها سکوت سکوت رو شکستم
-پذیرایی از مهمون هاتون به این صورته
که در مقابل یویون ساکت شده نرسیا جواب داد
-نه به کسی که همکارمونه و یا معلوم نیس امده چه موشی توی کار بدوعونه یا که چی
سدائو:زیادی بزرگش کردین
که نرسیا ریلکس گفت
-این چه اهمتی داره برای شما ؟
الیور:بقیتون گم رخین نمی بینمتون
که نرسیا دوباره جوابشو داد
 انگار با الیور سر جنگ داره
-فک نکنم انقدر بیکار باشم که وقتمونو پای شما بزاریم همه
که الیور نیش خند زد و خیره اش شو اون بخیال نگاهشو گرفت
یویون:میخواید چیکار کنید الان ؟
-مدتی بمونیم ...
این عمارت منفور هم که وسیعه
که یویون روم تیز شد
و نیش خندی تحویلش دادم
یویون:حرکتون غیر هوشمندانه بود اینجا مکان ماست و پر از خطر
این مورد رو راست می گفت ولی ما با فکر جنگ فکری پا پیش گذاشته بودیم
.........





طبقه بندی: رمان بازی،

تاریخ : پنجشنبه 2 آذر 1396 | 12:53 ق.ظ | نویسنده : Ryokam yukimura | نظرات

  • paper | پرشین تم | خرید بک لینک