کنیچوا مینا

دایجوبوعه ؟

با قسمت بعدی بر فراز مرگ امدم

بفرماید ادامه

و مرسی بازدید و بی نظری
راوی ریوکام:
اروم پیراهنمو تنم کردم و به کمد ذل زدم که نقش اتاق توش منعکس بود
که دیقه ی بعد ...
صدای باز شدن پنجره امد 
اروم موهامو دسته کردم و ریختم روی شونه هام

_میدونم که همیشه همراهمی پس تظاهر به نبود نکن 
ولی اینم می دونم که فاصلت باهام زیاده

احساسش می کردم ، همین نزدیکی بود ولی چه اهمیتی داشت!
من فعلا آس برتر بودم تو دست
موهامو دسته کردم و بالا سرم بستم 
و همین طور احساس بودنش رو رو پوستم احساس کردم سرد سرد بود ...
با تقه ی که به در خورد ناگهان اون فضا عوض شد پشت بندش پنجره کوبیده شد

آنید:بانو ! 

نذاشتم حرفی بزنه و اجازه ورود بهش دادم 
وارد شد پشت سرش درو بست که همزمان پنجره ام باز شد 
و دوباره حرفش نا کامل موند به سمت پنجره برگشت
از اول هم ریز بین بود 
به سمت پنجره رفتو بیرون رو نگاهی کرد و بستش
_چطور تونستید توی این فاصله پنجره رو ...
و حرفشو ادامه نداد انگار فهمید 
اروم خم شد گفت 
_حاضر هستید ؟ 
بهتره زود بریم دیداری هم برای شب داریم 
سویشرت بی استینمو پوشیدم 

و بی تفاوت شونه بالا انداختم
نشست های دیگه چه اهمیت داشت 
 به سمت در حرکت کردم و همراه آنید از عمارت خارج شدیم
مدت ها بود توکیو نبودم 
خعلی چیز ها فرق کرده بود 

آندیا:
صدای قدم هام تو کل سالن می میچید 
و همین طور عصبی بودنم رو نشون میداد 
نگاهی به دیوار روبه انداختم 
انگار همه چی نقش بر اب شده بود و دیواری که حفظ بودنش بهم ریخته بود معادلاتش و الان ازش سر در نمی اوردم 
از اول تا اخر نقشرو حفظ بودم ولی الان چی ؟!
عصبی نگاهی به شینوآ که ریلکس پا رو پا انداخته بود کردم 
_از کجا بدونم منبعت درسته ؟ 
شینوا:خودتم خوب میدونی که دوستشم !
نیشخندی زدم
_چه دوست نمونه ی که پیش رقیبشه 
شینوآ:اولا اون اصلا نمی دونه کسی مثل تو پاین سطح اونو رقیبش می دونه 
دوما امدم هوای دوستمو داشته باشم 

همیشه بهش واکنش نشون میدادم، یه تفر نفرتی خاصی نسبت به اون دو جام ابی داشتم
ولی الان وقتش بروزش نبود هنوز این بازی ادانه دارد منم صبور تر از این حرفا
شایدم نه در مقابل اسمش 

_یه روز این آستون به زمین می خوره زیادی نکشیدش بالا 
و نیشخندی زدم و بعد مکث ادامه دادم 
_توجیح خوبی نبود فک می کنی چه عکس العملی داره اگه بدونه دوستاش پیش دشمنشن
و خنده ی ی بلندی کردم ...
خنده ی بلندی که مخلوطی از همه چی بود ...
خشم ... نفرت ... و شایدم شادی و چیز های دیگه 
همون طور که از جاش بلند می شد اروم گفت 
_اون از این حرفا دانا تره 
و بعد انداختن شنلی رو دوشش اروم به سمت در رفت

بهت نمی خوره انقدر بی احتیاط باشی که بی هیچکسی بیای 

شینوآ:اینش چه اهمیتی برای تو داره ؟!
و از در خراج شد 
و ثانیه ی بعد دستی به میزی گرفتم همه چی شو رو زمین خالی کردم 
_لعنتی .... لعنتی .... ازت متنفرمممم
........
 راوی شینوا:
بعد از خروج از اون مخروبه نفس عمیقی کشیدم 
_یه احساس قاتی پاتیی نسبت به اطراف دارم باستین ...
_اینجور جاها برای شما مناسب نیست بانو کار مناسبی نبود قطعا پدرتونعصبی میشن
_اصلا ....
که با دیدن چهره ی اشنایی ادامه ندادم 
این چهره زیادی اشنا بود ....



تاریخ : پنجشنبه 20 مهر 1396 | 09:32 ب.ظ | نویسنده : Ryokam yukimura | بعلع ؟

  • paper | پرشین تم | خرید بک لینک