کنیچیوا مینا
مدتی نبودم می دونم 
کلا حسم پریده بود ولی دوباره برگشتم 
با خودم گفتم مهم نیس چرا بچه ها رفتن
ولی من ادامه میدم
از همه معذرت میخوام که کب نظر ندادم
و از طرفی مدارس شروع شده و درس هامم سنگین
خوب بفرماید ادامه
سعی میکنم هر هفته اپ کنم در صورتی که نظر بگیرم 

_(الیور)از اون چیزی که فکر میکنم خعلی فرق داری شب تار 
برگشتم عقب و به چهره های اشنایی که بود چشم دوختم 
پسری با موهای قهوه ی پرنگ و خاصی
 دست به جیب نیم رخ ایستاده بود و با نیش خندی ایستاده بود 
و چشم هاش معلوم نبود 
و بقیه هم توی تاریکی خاصی ایستاده بودن 
عین این فیلم ترسناک ها :|
کمی روی پاشنه پام جابه جا شدم 
و دسته ی از موهای تو صورتمو زدم پشت گوشم زدم 
_ولی ورود به اینجا واس اضحار نظر نیست
خنده ی مزحکی کرد و با چشم های سبزش نگاهی در همون حالت کرد گفت
_هیچ اصلحه ی نداره ... 
صداشو اورد پاین و از کنار چشمش نگاهی بهم انداخت
و با تن صدای ارومی گفت
_مثل اون چیزی که توصیف 
خنده ی تو گلویی کردم
و دستمو گذاشتم تو جیب پشت شلوارم و در مقابل گفتم
_اومدی منو از چی بترسونی هوم ؟ 
اول که اصلا نمی شناسمت 
خوب دوما ...
پرید وسط حرفم با صدایی نسبتا جدیی گفت
_غرب زدهگان 
و با لبخند نسبتا شیطانیی بهم نگاه کرد 
تو ذهنم پردازش کردم 
اتشگاه  ، بلک نکو ... ولی غرب زدهگاه ...
که با بشکنی که زده شد از افکار کشیده شدم بیرون 
و بعد صدای خنده ی بلند شد و نگاهم به پسری دوختم که چند قدم امد جلو 
و از چشم سبز گذشت و به دیوار تکیه زد 
_(سادائو)کجا سیر میکنی نجوا ...
چهره ی خودمو ثابت نگهداشتم 
_ورود به اینجا کار هرکس نیست 
اگه میخواستین سر در بیارید میگفتید یه گفتگو میزدیم
که فردی از اون پشت که چهرش کاملا مهو بود
با صدای دخترونه و سردی گفت
_(آندیا)این موردو خوب گفت با این که باعث میشه زیاد از خود مچکر بشه
ولی خوب همین طور ...
که صدای عصبی کسی مانع شد ادامه ی حرفشو بزنه
_(سوبارو)اوکی آندیااا اوروساییی ...
که چشم سبز در مقابل گفت
_هی هی تمومش کنید 
پسر مو مشکیی که تکیه زده بود به دیوار نیش خندی زد گفت
_اونقدر تو دار هستی که نشه از کارهاتون سر در اورد 
_پس از کجا اینجایید 
خنده ی بلند کرد گفت :زیادی ذهنت مشغول شده نجوا 
_خودتون راهنمایی شید بیرون 
و حرکت کردم که از وسطشون رد شم 
که صدای پسر مو مشکی بلند شد:اتحاد ... اینجارو بد زدی نجوا فریب نیست اون
تجزیه تحلیلی کردم تو ذهنم و بعد در مقابل با پوذخندی گفتم
_اینجارو هم تو اشتباه زدی مخ گروپ
گرچه همش گچه و با خنده ی داشتم از میونشون رد میشدم که 
دستی محکم مچمو گرفت 
سریع چرخیدم و با لگدی دستمو ازاد کردم
 و مقابلشون ایستادم و انگشت اشارمو تکون دادم و گفتم 
_قصد با من بازی کردن نکنید 
که همون دختره اصلحه ی روم کشید و ریلکس و سرد نگام کرد 
سوتی زدم گفتم
_اهو فک نمیکردم خوف برنگیزم 
دختره گفت:زیادی پر اعتماد به نفس نباش فقط میدونم اینجا دوربین مدار بسته داره
خنده ی کردم گفتم : عه جدا پس کامل در جریان نیستید 
و با خنده ی بلندی قدم قدم راه رو در پیش گرفتم
که صدای عصبیی بلند شد:هوی لعنتی میبینمت به زودی 
......
راوی یویون:
نگاهی از دیواره های بلند به جنگل
 و بعد مکثی به شهری که بخاطر هوای ابریی که داشت تاریک شده بود دوختم
هوا های امروز خوب نبود و نزدیک فصل پاییز بود
مثل هوای شهر هوای اینجا ام طوفانی بود 
چوب دستیم که توی دستم بود کمی چرخوندم و قدمی روی دیواره های 
سر به فلک کشیده برداشتم
یاد چند سال پیش افتادم این روز ها خعلی تو سرم پرنگ تر شده بودن
قبل مثل غبار خاک گرفته بودن 
ولی الان به قدری پرنگن که احساس میشن
امید وارم توی این هوای طوفانی پرنگ تر نشن 
نرسیا:آتشگاه توکیو نیست !
چرخی زدم و برگشتم سمت نرسیا که پاین دیوار ایستاده بود و توی فکر بود
_تو ام دونستی ؟
هوم کش داری گفت و تکیشو از درخت برداشت قدمی جلو امد و رو به روم ایستاد
_میدونی ! این وسط یه چی ایراد داره از این طوفان
_هووم اره ولی معلومم نیست چی
خنده ی کرد گفت : تو و تفکر ... محاله
اخم کردم و بعد از دیوار پریدم پاین کنارش 
_چیششش خندیدم هر هر هر 
خندش کمی عوج گرفت و با ته مونده ی از خندش در مقابل گفت
_حرس دادنت بوعالع 
_خوب حالا ... به نظر کی قراره این طوفان به پا شه ؟
نگاهی به ابر ها کرد گفت 
_.....







طبقه بندی: رمان بازی،

تاریخ : جمعه 7 مهر 1396 | 08:25 ب.ظ | نویسنده : Ryokam yukimura | نظرات

  • paper | پرشین تم | خرید بک لینک