های مینا 
خوبید عایاع ؟
امدم با قسمت از رمان جدید با این که نظر پست قبل زیر ده تاست
کلا نمیدونم بجز رمان چه حرکتی بزنم تو وب :/
بازدید هست نظرم که نی 
اصن برید ادامه اعصاب نابود گشت 


ایزومی:
نگاهشو از خطوط کتاب مقابلش گرفت و خودکارو گذاشت میونش و تکیشو از حصار کنار بخشی از باغچه گرفت و دستشو زد تو جیب های شلوارک مشکیش به نزدیک شدنم خیره شد 
ریوکام:زودتر از اینا منتظرتون بودم ایزی سان 
هنوز همون بود 
_هشت ماه و هجده روز ؟
چی توی این هجده هست ؟ 
از کارات سر در نمیارم بچه !
توی گلشون خندید و همون طور که  اروم چند قدم بهم نزدیک می شد گفت 
_چه کار هایی دیقا ؟
که با نگاه معنا دار من رو به رو شد 
که ادامه داد 
_اوه از شوسه سان چه خبر ؟
_ببینم بچه تو هنوز عادت مخفف کردن اسم هارو ترک نکردی ؟
نچی کرد ابرو هاشو با شیطنت انداخت بالا 
ریوکام:ترک عادت ، موجب مرض است 
خندیدم و مقابلش با لحن فانی گفتم
_مرض در مرض خدا داند چه خواهد شد 
ریوکام:می بینم که راه افتادی 
شوسه سان که بی سر زبونه 
اوه خبر دیگه ی ؟
_ای ای ای خجالت بکش بچه بعدش مگه تا الان چهار دست پا می رفتم ؟
ریوکام:خوب از تو بعیده این حرفا ولی اونقدر بعید نیس شاید من یادم رفته 
و حالت تفکری گرفت و کمی به چپ مایل شد 
_بی خبر امدی ... هر چند بی خبرم رفته بودی 
خندید و گفت 
_گشتیم گشتیم اخرش رسیدیم سر بحث قبلی ؟
بعدش قرار بود بنر بزنم ؟ 
و خنده ی کرد و دسته ی از موهاشو پشت گوشش زد 
_هنوز همونی بچه 
چشماشو بست و پر غرور با لحن طنز مانند به نوبه ی حرفمو قطع کرد و ادامه داد 
_همین که فهمیدی برگشتم خودش خعلیه باید خوش حال باشی 
و تو گلوش خندید قیافه مغرورانی گرفت
_اعتماد به صدر المنتهات که پاور جاعه 
ریوکام:نباشد ایزی سان ؟
نرسیا:چرا باشه ولی از اون بالا امضا هات نمی رسه ها 
بر گشتم عقب که نگاه هردومون به نرسیا که پشت سرمون بود افتاد 
ریوکام:ببینم ... کی بهت اجازه داده همینطوری بیایی تو ؟
نرسیا:خودم ... البته کار اشتباهی بود بانوی من 
و تعظیم به مسخره کرد و ادامه داد 
_سریع بعد 
خوب بیخیال خواستم از قافله عقب نمونم 
صدای شیطونش بلند شد و با لجن طنزی گفت
_میری در میزنی میایی و گرنا میدازمت سیاه چال 
نرسیا با لحن متقابلی گفت:اوه رحم کنید بانوی من
و بعد ادامه داد 
_ایزومی سان ... خعلی وقته ندیدمتون
_مگه این که برای دیدن این بچه بیایی ساحره تا ملاقاتت کنم
نرسیا:ولی شرط می بندم تو هنوز فراموش نکردی 
تو گلو خندیدم و گفتم
_مگه اهمیتی داره ؟
ولی در کل ...
بچه زور نزن نمی تونی بفهمی 
پوفی کلافه ی کشید 
ریوکام:خوب بابا باشه تو خوبی 
ولی قضیه چیه ؟
نرسیا:لندن بودی ریوو ؟
شیطون خندید 
_ناپ ... اشتپ زدی ساحرع 
نرسیا:چیششش بچه ی ...
ریوکام:ببینم شما ها عادتونه به من بگید بچه 
نرسیا:لایک بر اعماق وجودت به قول خودت 
اخم تیک دار مانندی کرد و خواست چیزی بگه که صدای محافظش مانع شد
آنید:بانوی من بهتره مهمان هارو راهنمایی کنید داخل 
لایکی نشون داد 
_اوکی آنیدی 
اخم تیک داری کرد و با تعظیم اروم دور شد 
هیچ وقت رفتار های ریوکام براش عادی نمی شد و همیشه حرسشو می خورد 
نرسیا جدی گفت
_ریک باید باهات حرف بزنم 
و لایکی به نرسیا نشون داد
نرسیا:جدیه ، بهتره دست از شوخی برداری
اوکی کش داری گفت و بعد به سمت صندلی های زیر درخت حرکت کردیم
باید دید چه اتیش قراره از زیر خلکستر چند ماهه بلند شه



طبقه بندی: رمان بر فراز مرگ،

تاریخ : یکشنبه 12 شهریور 1396 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : Ryokam yukimura | جانم ؟
نمایش نظرات 1 تا 30

  • paper | پرشین تم | خرید بک لینک