درود دوستان 
خوبید عایا ؟
من که بسی بدم 
خعلی خلوته اینجا واقعا امیدی برای نوشتن نمیاد 
ادم حس میکنه امده قبرستون 
بعصی وقتا به سرم میزنه دیلیتش کنم 
ولی خوب همچنان هستیم 
راستی ارا و یومیکو سان وبتون چرا نمیاد برای من 
یویا سان کجاس 
اووف
رمان بازی قسمت دوم بفرماید ادامه

راوی  ریوکام:
آتشگاه ... آتشگاه ... اسم اشنایی هست ... لعنتی یادم نمیاد 
نگاهمو از کیبورد به صفحه سوق دادم و سعی کردم یادم بیار این اسم رو از زبون کی شنیدم
شاید هم شنیدنش از زبون کی مهم نبود 
الان مهم این بود که بلک نکو یا آتشگاه قراره به پیوندن یا از کجا و چرا بدون اطلاع ما دارن می پیوندن 
یا پروازگان در جریانه و داره مارو بازی میده یا دارن میان حرف بزنن 
دستمو زدم زیر چونم و با خودکاری که دستم گرفتم رو میز ضرب گرفتم
که به شدت در واز شد صدای شینوا توی اتاق پیچید
شینوا:ریکی چااان 
به صندلی چرخی دادم برگشتم سمتش که با شینوا خورده زمین و برگه های پخش پلا مقابلم مواجه شدم ، دو تقه به میز با خودکار زدم متعجب صداش زدم
_شینوا چان ؟  
شینوا:دمو ... یکم دست پا چلفتی شدم باز
_اینطور نگو 
خندید چند تا از برگه ها رو برداشت و بهشون نگاه کرد 
که انگار پیزی یادش افتاده چشماش درشت شد دوباره سمتم خیز برداشت 
_هی هی شینوا چاان ارووم چی شده ؟ 
و دستامو اوردم جلو تا نپره روم 
شینوا:اوه باز جو گرفت چیز جدید یافتم 
_خوب ... چی ؟
شینوا:ام... نمی دونم ربط داره یا نه....
 ولی بلک نکو  امروز روزیه که هر سال همین موقع میاد ژاپن و نمی دونم چیکار می کنه 
_جدی ؟ 
شینوا :اهوم ... دیقااا از شیش سال پیش که ما اینجا بودیم 
_مکان های که در طی این شیش سال بوده رو  داری 
کمی فکر کردن و گفت
_اهوم دارم 
سرشو خاروند و با مکث گفت
_فقط توی برگه هاس 
و به برگه های پخش زمین خیره شد 
_بعد دیقا این همه برگه چیه ؟
هموت طور که خم شده بود برگه هاشو جمع می کرد گفت 
_اطلاعاته 
کارت هامو برداشتم و بری بهشون زدم و گفتم
_این همه ؟ چه خبره ... 
شینوا:خوا اطلاعاته دیگه چه خبره نداره
_مطمئنم نصفش چرت پرته  .... منو باش با کیا امدم سیزده بدر 
معترضانه اسممون صدا کرد 
تو گلو خندیدم و متقابل گفتم
_چیه خو مگه دروغ میگم ... راسته دیگه ... تجربه دارم 
غر عر کنان گفت
_عوص دسته درد نکنشه ... منو باش برا کی جوت کندم 
کتار هارو جفت کردم و همون طور که تو گلو مب خندبدم گفتم
_زیادی حرس نخور شنی چان ....
نزاشت حرفمو کامل کنم که با صدای نسبتا بلندی گفت
_عهههه ریکی نگو بدم میاد 
همیشه هم به این لقب واکنش نشون میداد 
توی این چند ساله که با هم بودیم کل اخلاقیاتشون دستم امده بود 
همون جور که کادت هارو می چیدم رو میز دونه دونه
 تو گلو خندیدم به مرور خاطرات ادامه دادم 
هر کودومشون نقطه ضعف های خاصی داشتن 
بعصی وقتا برای خنده ازشون استفاده می شد 
شیش سال قبل...
  دور هم جمع شدیم و 
 از توانایی های که داشتیم برای تفریح و سرگرمی استفاده می کردیم 
اولین خلافمون دست برد به یه بانک بود 
اون موقع ها من و نرسیا و لیانا بودیم و شینوا
 بعدش کارما و یویون بهمون پیوستن 
که یویون اخر نفر پیوسته بود ...
که حدود یک ساله با پروازگان متحد شدیم 
تا کارای بزرگ تری بتونیم انجام بدیم
و از طرفی ... پروازگان نابود شده بود  
همون طور که داشتم کارت هارو می چیدم رو میز تو افکارم غرق بودم که ...



طبقه بندی: رمان بازی،

تاریخ : پنجشنبه 5 مرداد 1396 | 06:06 ب.ظ | نویسنده : Ryokam yukimura | حرفی سخنی چیزی

  • paper | پرشین تم | خرید بک لینک